۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
در شبهای 22 . 23 و 24 تیرماه در بهشت زهرا چه گذشت ؟
آنچه که در سرزمین ما رخ می دهد،به هر بهانه ای که باشد و یا به نام هر آئین و مسلکی انجام پذیرد، بی گمان نه تنها از سیاهترین و شرم آورترین رخ داد های تاریخ مرز و بوم ماست بلکه بی شک بعنوان لکه ننگی برای تمامی اعصار برجبین تاریخ اجتماعات بشری بجا خواهد ماند ...
مینا اکبری
من دانشجو هستم و یکی از افراد خانواده ما در بهشت زهرا مشغول کار است وضعیت مالی آنچنانی نداریم و من و خانواده همگی طرفدار احمدی
نژاد هستیم ( میخواد خوشتون بیاد میخواد خوشتون نیاد ! ) هر چند که میدونیم که تقلب هم واسش کردن ! . چون این دولت خانواده کارمندان بهشت زهرا ( بخصوص ما ) روبعد از سالها صاحب خانه کرد طرفدارشیم !. من بر این باور هستم نیرویی ما فوق احمدی نژاد این جنایات رو مرتکب میشه و اگر احمدی نژاد از این جنایات اطلاع پیدا میکرد شدیدا جلوی آن می ایستاد و به دلایلی هم نمیتونه علیه این جنایات انجام شده موضع بگیره……………………… بگذریم
مادر من که در یکی از شیفتهای قسمت خدمات بهشت زهرا کار میکنه و سابقه طولانی در بهشت زهرا داره خیر داد که به تعدادی از اونها گفتن که چند شب یعنی 22 و 23 و 24 تیر ماه تعدادی تصادفی دارند که باید در شب خاک بشوند ! که هم او و هم من تعجب کرده بودیم . و حدس زدم که احتمالا خبرهایی است . من از مادرم بارها درباره اجساد کشته شدگان تظاهراتها سوال میپرسیدم . و اون هم به خاطر روحیات من سعی میکرد هیچوقت درباره این چیزها صحبت نکنه و من رو به درس خوندن ترغیب میکرد . اما اینبار توی شیفت شب این اتفاقات قرار بود بیفته البته تو یه مواردی هم شیفت شب باز هم کار کردن . مثل تصادفات که کار آنها یک خورده مشکل میشد و نیاز به وقت بیشتر داشتند . ولی اینبار برای 3 شب !. خلاصه مادرم رو قرار بود خودم برسونم ولی مادرم گفت قراره خودشون بیان سراغش . خلاصه مادرم صبح ساعت 6 برگشت و ازش سریع پرسیدم که چی شده بود ؟ جوابی نداد ولی توی چهرش اضطراب و ناراحتی رو میدیدم . باز ازش پرسیدم . گفت بگیر بخواب !.
فردا صبح که بهش مرخصی داده بودند مشغول کار خونه بود که دستاش رو دیدم که جای جوهر استمب بود . انگار پای یک چیزی رو انگشت زده بود . گفتم نمیخوای بگی چی شده بود ؟تصادفی بودن ؟ گفت هیچ نگو که حالم اصلا خوب نیست . منم گیر ندادم . شب ساعت 12 بود که زنگ زدن موبایلش و دوباره اومدن سراغش و رفت ولی اینبار ساعت 7 صبح بود که اومد و خسته و ناراحت خوابید ساعت 9 صبح دیدم صدای هق هق گریش میاد . سریع بلند شدم و گفتم یا میگی چی شده یا خودم الان میرم بهشت زهرا . گفت هیچی . هیچی نشده . گفتم پس الان زنگ میزنم خاله مهین ( همکار مامانم ) از اون میپرسم که اونجا چه خبره ؟ گفت اون خبر نداره . این رو بگم که مادر من درسته که زنه ولی هیچوقت ندیده بودم که به خاطر مشاهداتش که شغلش ایجاب میکنه گریه کنه ولی باور کنید خیلی دلرحمه .
خلاصه کلی گیر دادم و قسمم داد به روح بابام که چیزایی رو که میگه به کسی نگم . من هم قبول کردم و قرآن رو آورد پیش روم گذاشت و گفت برو وضو بگیر و دستت رو بزار رو قرآن و قسم بخور که جایی این حرفارو که میخوام بگم رو نمیزنی ( من که خیلی تعجب کرده بودم ! چون انگاری خیلی براش مهم بود که جایی چیزایی رو که میگه درز پیدا نکنه .چون تا حالا واسه قسم خوردن انقدر حساس ندیده بودمش ) گفت که بیشتر واسه خود من و حفظ سلامتیم چیزی نمیخواد به گوش کسی برسه . به هر حال قسم خوردم و مادرم شروع کرد .
گفت که پریشب ( 22 تیر ) وقتی وارد محوطه بخش شدم تعداد زیادی حدود 30 جنازه کاملا منجمد رو تو محوطه خوابونده بودن که یخشون آب بشه . کلی آدمهای ریش و پشم دار هم اونجا بودن و ما رو همراه تعدادی از همکارام به اتاقی بردند . اونجا واسمون یک آدم مسنی که جای مهر رو پیشونیش بود شروع به صحبت کرد و گفت امشب و چند شب دیگه ما اینجا باید جنازه هایی رو خاک کنیم که مربوط به منافقین هستند . اینها از گروه های ضد انقلاب هستند که با حمله به ما تعداد زیادی رو از سربازان ما رو کشته اند و ما جنازه اونها رو از نقاط مرزی برای شناسایی به اینجا اوردیم . و الان قراره دور از چشم جاسوسان و خبر گزاریها اینها رو خاک کنیم . در این رابطه اگر با کسی صحبت کنید و اشاره ای کنید . مطمئن باشید که جون خودتون و تک تک افراد خونوادتون در خطره . بعدش یک به یک اسم اعضای خونواده ها رو میپرسیدند و مینوشتند . و در آخر هم اثر انگشت چند چا از ما گرفتند . و دوباره تاکید کردند که نکاتی رو که گفتند رو نباید فراموش کنیم . ما رو به محلهای کارمون راهنمایی کردند . جنازه هایی رو که بیشتر آورده بودند مربوط به آقایون بود و اونجا تعداد همکاران ما بیشتر بود . در قسمت خانمها من بودم و چند نفر دیگه . به ما آنشب 5 جنازه زن و دختر تحویل دادند که به کلی یخ زده بودند ولی قسمت آقایون فکر کنم بالای 20 نفر بودند . اونطوری که توی محوطه دیدم . خلاصه مدیر بهشت زهرا هم که اونشب اومده بود به ما اعلام کرد که حتی اگه جنازه ها رو نیمه کاره شستشو و کفن کنیم باید ساعت 5 و قبل از طلوع خورشید کار رو تموم کنیم . ما هم شروع کردیم . تو کشته شدگان که خون توی صورتشون منجمد شده بود و آثار پارگی در صورت بودن آنها شدیدا دیده میشد . سه زن میانسال بودند و دو دختر 20 تا 30 سال که یکی از اونها کلا سرش متلاشی شده بود و ما آن را بدلیل آب نشدن یخهای شکل رفته در بدن که آنها را مانند چوب کرده بود کفن کردیم و تحمیل خدماتیهای دفن دادیم .
—— ولی مادرم بیشتر از چیزی که امشب 23 تیر ماه دیده بود خواست برایش تعریف نکنم ولی قبول نکردم و با اصرار ازش خواستم که بگه ——-
-از زبان مادرم
امشب هم به محوطه اون بخش رفتیم تعداد 4 برابر شب گذشته بود ! بیش از 100 نفر!! . به ما ( بخش خانمها ) تعداد 23 جنازه بی نام و نشان را تحویل دادند . تعداد ریش و پشمیا ( لباس شخصی ها ) 3 یا 4 برابر شب قبل شده بود . ورودیهای بهشت زهرا مامور گذاشته بودند و تمام رفت و آمدهای احتمالی کنترل میشد . شروع به کار کردیم ولی اعلام کردیم که اینها برای قبل از ساعت 5 حاضر نمیشن که رئیسشون که جای مهر روی پیشونیشون بود وارد بخش ما شد که با اعتراض ما روبرو شد ( چون ورود مرد ممنوع بود ) که ایشون در جواب گفت اینا همه یک مشت فاحشه . قاتل و وطن فروش بودند . گفت از مردا سریع کمک بیارین اینجا ! ولی اونجا هم ( بخش مردها ) کلی جنازه داشتند . به هر حال 3 نفر از اونا هم واسه اولین بار وارد بخش زنها شدن ! و شروع به کمک ما کردند . صحنه ای که من رو آزار می داد جسدهای یخ زده دخترانی بودند که علاوه بر آثار شکستگی فک و شکاف—– . خونی بود که از آلات تناسلی و مقعد آنها لخته بسته بود .( کروبی وقتی این افشاگری تجاوز رو کرد جا خوردم ! چون ما قبل از اون این اطلاعات و این حدسو زده بودیم که تو بازداشتگاه این بلا رو سرشون آوردن ) - امشب یخ جنازه ها تقریبا آب شده بود ولی آثار یخ روی آنها موجود بود . در بین آنها دخترانی بودند که زیر بیست سال سن داشتند . با سرعت زیادی که به کار بردیم توانستیم تا ساعت 4 صبح چهارده تاشون رو به کمک آقایان حاضر کنیم . که کلی به ما تند رفتند و گفتند بقیه رو بدون شستشو و پنبه گزاری فقط کفن کنید . که ما هم همینکارو کردیم ولی تا ساعت 5 به 17 تا رسید . که گفتند این 6 جنازه آخرو پارچه ای بپیچید دورشون و تحویل خدمات دفنی ها بدین که رئیسشون گفت که دیگه دیره و تا طلوع خورشید چیزی باقی نمونده و باید به فردا شب موکول بشه —- مادر من که اشک تو چشماش حلقه بسته بود گفت قراره که فردا شب هم بره و گفتن شب آخره . مادرم خودش از همکاراش شنید که همه میگفتن و زمزمه میکردند که اینا مربوط به درگیریهای بعد از انتخابات تهران بوده .
امشب 24 تیر مادرم رفت و منتظر برگشتنش شدم و خوابم نبرد تا اینکه ساعت 7 صبح کلید رو انداخت در و اومد . سریع رفتم جلوشو دستش رو گرفتم و نشست و تاکید کرد چیزایی رو که به من گفته هیچ جا نگم . گفت که دیشب ( 24 تیر ) فقط دفن اجساد بوده و چند جنازه پریشب رو که نصف و نیمه کفن کرده بودند رو اوردن و کاراشون رو انجام دادند .
دیشب مادرم شنید که تعداد زیادی از جنازه ها رو بهشت زهرا دفن نکردند و با خودشون به جای نامعلومی بردند. در ضمن یکی از کارگرای دفن که رفت و آمد با ما داره بعدا به ماگفت که بهشون گفتن بعضی از قبرها رو خالی بزارن و اگه فردا و روزهای آینده مردم جنازه و فوتیشون رو اوردن بین اینا بذارن خاک . در ضمن نیازی به گفتن قطعه ها نیست چون تو بی بی سی شماره قطعه ها رو گفتند . یک خبر رو هم بگم که بدونید تا چند روز دیگه قراره با رئیس یهشت زهرا به خاطر آنچه که ناشیگری بهش گفتند وقطعه ها رو بدون نام . شماره گذاری ( تابلو ) کرده . برخورد کنند
من هم این اطلاعات رو به دلایلی دادم با این که قسم خورده بودم . هر چی هم بخواد بشه اگر هم طرفدار موسوی بودند و مخالف اونها بودم ولی هموطنهای من بودند و جون من در مقابل جون اونها عزیز تر نیست .
از وبلاگ:
http://minaakbari.wordpress.com/
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
محال است بگذارم از اينجا بری!
دوشنبه 12 امرداد حوالی پارك ساعی ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصفناپذير، بیرحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تی شرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم میگذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پيادهرو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دست وپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال كه دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پيادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهايی بيابد. یكی از گاردیهای ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میكند. زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان میكند. زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند.
در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میكشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد لباس شخصی به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت میكند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میكنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش میگردند. از آنسوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلتها میبندند. موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی، بهطور دقيق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میكند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده می گوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید. نمیگذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يکريز جیغ و فریاد میکشيدند، فرمانده سست میشود. حتی زنی كه مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمين میزند، پاهای فرمانده را محکم میگيرد و جیغکشان میگويد: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد . جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه
گفت: من مادرش نیستم
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
آن خس و خاشاک توئی، پست تر از خاک توئی! شور منم، نور منم، عاشق و رنجور منم!

شور منم، نور منم، عاشق و رنجور منم.
دلیر بی باک منم،
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه
یکسال با مغزآبی های اینترنتی

چند روزی در فکر بودم. خاطرات بسیاری برای من با این نام گره خورده بودند. همه اش بیاد آن روز های سال های نوجوانی, تئاترشهر و گروه باله بژاربودم ...
این افکار و خاطرات که انگاری مربوط به قرنی دیگر و آدمی دیگر بود مدتی من را مشغول کرد تا عاقبت مطلبی تهیه کردم که بنظرم میامد تا حدی شخصیت هنری و زحماتی را که بژاربه عنوان یک هنرمند کشیده بود را نشان میداد و به چند سایت فرهنگی که میشناختم فرستادم। در نهایت هیچکدام بجز یک سایت آن مقاله را چاپ نکردند. این مورد را با دوست عزیزی در میان گذاشتم. نتیجه این شد که آن دلسوز, در آن شب زمستانی چگونگی درست کردن بلوگ و قرار دادن مطالبم را در آن به من آموخت تا فردا شد.
حال یکسالی هست که به خیل نقب زنندگان این جهان پر ایده و آرزو پیوسته ام। اما اصلآ باورندارم که یکسال باشد. این دوران به طرزی برای من گذشته که امروز فکر میکنم سال ها گذشته و نه یک تک سال. این شاید از فوائد "آن لاین" بودن هم زمان با هزاران و یا ده ها هزار مغز ابی روی خط باشد که افق زمان را تا به این حد گسترده و کش دار میکند ؟!
دوستانی با لطف بسیار من رو تشویق کردند و بسیاری هم به آرامی به بلوگ آمدند و رفتند.
۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه
عالم نسوان

... تفاوت ما با زن های خارجه اینست که آنها در موقع بیرون رفتن از منزل دندانهایشان دیگر کار نمیکند و فقط با دو دست کار میکنند ولی ما بیچاره ها برای نگاهداشتن چادر که مایه آبرویمان است اجناس خود را که خریده ایم زیر دو بغل گذارده و دو طرف چادر را با دندان خود گرفته راه میرویم. در اینصورت معلوم است چه رویت و حالتی داریم.
وای اگر زمستان هم باشد, آب دماغمان هم جاری میشود و باید یکنفر را صدا بزنیم دماغمانرا بگیرد. با این وضع افتضاح بیرون میرویم, اما جای شکرش باقی است که کسی ما را نمی شناسد ...
قسمت دیگر بیرون رفتن از خانه برای رفتن به خانه های فالچیها و رمالان و دعا نویسان است که دائمآ مثل خط زنجیر سیاهی باین خانه ها ایاب و ذهاب میکنیم و چقدر خوشحال هستم از اینکه بواسطه این چادر اغلب در این خانه ها چندین نفر از دوستان و خویشان میایند و هم دیگر را نمیشناسیم و این عمل زشت ما در خفا میماند. حالا یکعده برای گرفتن دعای سفید بختی از برای خود و سیاه روزی دیگری میرویم, یکدسته برای خبر گرفتن از آتیه و گذشته و آگاهی از بخت و اقبال و ستاره خود میرویم, یکعده هم برای دعای بی وقتی و نظر قربانی بجهت اطفال که یا گریه میکنند و یا از خواب میپرند و یا غش مینمایند. بیچاره زن هر چه میزاید از ما بهتران برده و یا نمیگیرد و حالا یک دعای مجرب میخواهد که بچه اش بماند ! ...
فصلنامه عالم نسوان
شماره سوم سال دهم سال 1308 / 1930 میلادی
۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه
پیامی در پاسخ به "یوسف در چاه"
کتاب درد در دفتر نگنجد
۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه
یوسف در چاه....

گفتم: " آخر چطور تونست همه را بفروشه، چرا مادرت جلوش رو نگرفت ؟"
گفت :"آخر من و خواهرم تنها ورثه بودیم و من مثل چشمم او رو دوست دارم و بهش اطمینان کردم و چون اونجا نیستم وکالت ارث پدری رو به او داده بودم. اما اصلآ قراری برای فروش نبود ... مادرم میگه، چکار کنم ... فروخت دیگه ... کاریش نتونستم بکنم !".
گفتم :" بهش چیزی نگفتی؟".
گفت :"چرا، بهش گفتم خواهر، من به تو اطمینان کردم... ولی تو بمن کلک زدی. میدونی چی بهم جواب داد ؟ جواب داد که کار خوبی کردم فروختم ... همه این ارث مال منه !... این حق منه !... تو رفتی خارج، خوش میگذرونی... تو توی ایران نیستی....".
حرفش را ادامه نداد. به پنجره نگاه میکرد، به دو پرنده ای که در دور دست ها پرواز میکردند.
در فکر سال های گذشته بود و سال هائی که خواهند آمد. میان گذشته و حال دیواری بود که امروز بلندتر از هر زمان دیگر به نظرش میرسید.
اینکه امروز این مطلب را می نویسم به این دلیل است که میبینم آن کارهائی که زمانی دولت به حق و ناحق در قبال اشخاص با گرز احکام مختلف روا میداشت امروز بین خانواده ها رواج پیدا کرده.: مصادره اموال ! اما اینبار نه به حکم طاغوتی بودن بلکه به قصاص غیبت !
در سال هائی که گذشته، شاید بارها و بارها، شاهد چنین مسئله ای بودم و مردان و زنانی را دیده ام با خشم و درد فرو خورده از زخمی که نا گهان با دست نزدیکترین اقوام به روحشان وارد شده. انسان هائی که چون مجبور به ترک وطنشان بودند و سالهائی غایب ماندند، گاه ملک و مال هاشان که ثمره سال ها کار و تلاششان بوده و گاه ارث والدینشان بطور ناجوانمردانه ای از دستشان گرفته شده و همه دارائیشان را از دست داده اند. بسیاری از مواقع شاهد بوده ام که این افراد بخاطر سن و سال نه چندان کمی که داشتند یا مسئولیت خانوادگی هرگز نتوانستند ضایعات حاصله از این مسئله را در زندگی خودشان جبران یا برطرف کنند.
مرد و زنی را بیاد دارم که هر دو دبیر دبیرستان های شیراز بودند. سال ها پیش ... در یک بعد از ظهر مجبور شدند هر سه پسر خودشان را از مدرسه بردارند، خانه و کاشانه را رها کنند و با یک چمدان لباس جانشان را بردارند و به تهران بگریزند. از آن روز به بعد اودیسه این خانواده پنج نفره شروع شد. از تهران به ........ و در نهایت به آلمان. دلشان به این خوش بود که خانه ای نو ساخته و مغازه ای دارند که به اندازه ای خوب کار میکند که نه تنها برادرشان آنجا مشغول به کار است بلکه دو نفر دیگر را هم نان میدهند و در نهایت میتوانند از راه فروش آن خانه و کار کرد مغازه در غربت زندگی خود و سه فرزند را تا حدی بگردانند. بی خبر از آنکه همان برادر با استفاده از غیبت آنها، با کمک مادر، خانه و مغازه را بنام خود کرد و هرگز ریالی هم به آنها پرداخت نکرد و من در طی سال ها شاهد از بین رفتن درد آور این خانواده بودم.
دوستی که چند سالیست در آمریکا زندگی میکند و برادرانش پنج سال پیش با همکاری یکدیگر خانه اش را در تهران فروخته و پولش را بالا کشیدند، برای تسلی دل خودش در حالیکه اشک میریخت ، میگفت: " میدانی... این ها به سه فرزند من هم رحم نکردند، اما من دلم خوش است که مثل آنها نیستم، در نهایت من بر حقم و روسیاهی به آنها خواهد ماند. من یوسفم و برادرانم مرا به چاه انداختند !"....
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سهشنبه
محفل زنان
صحبت از این بود که افراد خیلی از هم دور هستند. بخصوص خانمها. به دلیل اینکه اکثرأ مشغول شغل بیست و چهارساعته پر منفعت اما کم ارج و قرب! خانه و بچه داری هستند و بسیاری از آنها هم اضافه بر این به کار بیرون از منزل مشغولند. به این ترتیب کمتر زمانی فارغ از هر مشغله ای، فرصتی برای دیدار و گپ زدن پیش میاید. دوستی پیشقدم شد و ظاهرآ بعد از زمانی طولانی که خانمها دور هم جمع نشده بودند، همگی را به بهانه ای دعوت کرد. من جدیدترین فرد در جمع بودم، چون به تازگی به این شهر آمدم. از قبل به دوست دعوت کننده گفته بودم که تجربه من از این دوره ها بسیار خسته کننده است، همان تکرار مکررات است با همان حرفها فقط ممکن است، نوع خورش عوض شود، نهایت که این جمع شدنها حاصلی ندارد و من علاقه چندانی به شرکت ندارم. در نهایت با این فکر که همگی در روز ملاقات با توافق هم، وظیفه ای برای جمع در نظر بگیریم، دعوت را پذیرفتم.
وقتی به منزل دوستم رسیدم، چند نفری آمده بودند و جمع دوستانه بود. به گرمی از من استقبال شد و تعدادی هم اضافه شدند. اتاق پر شد از خانم ها از سنین مختلف. از دانشجو گرفته تا خانم های مسن. در آغاز کسانی که بیشتر همدیگر را میشناختند با هم صحبت میکردند بعد از مدتی با صحبت بر سر آخرین نوع آرایش در ایران صحبت همگانی تر شروع شد وبا بحث بر سر مناسب بودن قیمت اجناس ارائه شده در فلان پاساژ در تهران که من متاسفانه اصلآ نامش را هم نمیدانستم تا موعد صرف غذای مفصلی که مهماندار، زحمت زیادی برای تهیه آن کشیده بود، ادامه پیدا کرد. بعد از خوردن چای صدای موزیک از دستگاه ضبط بلند شد -آهنگهای پاپ مد روز- و معلوم بود که نوبتی هم که باشد، نوبت رقص است. راستی کدام مجلس ایرانی هست که در آن صدای موسیقی و آواز و کف زدن حضار همراه با رقص بلند نباشد؟. ایرانی در هر شرائطی که دور هم باشد، میزند و میرقصد، اصلآ عاشق بزن و برقص است. همیشه فکر میکنم اگر این شادی درونی را هم از ما میگرفتند، چه میکردیم ؟ طفلی فرنگی ها همیشه ازدیدن منظره جمع ایرانی ها که همه اهل رقص و آوازو بگو،بخند هستند مبهوت میشوند. معمولآ باید چند گیلاس خالی کنند تا کمی همرنگ جماعت شوند -
خلاصه رقص خلسه جالبی دارد که زمان به باد فراموشی میرود ... اما، به نظرم یکی، دو ساعتی با این قیل و قال گذشته بود، چون کم، کم، موبایل ها به صدا در آمد که: خانم جان، کجائی، بچه من رو خسته کرد! این دوره شما چقدر طول میکشه ؟ ....
بعد، هم بعضی آقایان با بچه آمدند که مامان (خانم) را ببرند. خلاصه، دوره، بعد از حدود چهار ساعتی که اتاق تازه دربخاری از رقص و خنده گرم شده بود، در آرامش و با سرسیدن مردان و کودکان مشتاق مادر به پایان رسید.
.....بعد از ظهر یکی از روزها ما بچه ها، از گشت و گذار دره ها و دیدار چشمه سارها ی کوهستان به منزل برگشتیم. دائی بزرگم، سیگار به دست، بر سر پلکان ایوان نشسته بود و منظر حیاط را میپائید و سبیلش را چاق میکرد. تعجب کردیم! ما را که دید خنده ای کرد، گفت: اوشاخلار، یاخشی واقت گلدیز!... گفتم: دائی جان چه خبر شده ؟ گفت: قری لر، یاپبادان گوی چک چالیئیر! این را که گفت، از خنده ریسه رفت. ما به قدری هیجان زده شدیم که دست و پا نشسته به بالای ایوان پریدیم و وارد تالار شدیم.
در که باز شد، چند نفری از زن ها به تصور اینکه مرد وارد شده، جیغی کشیدند، بعد که دیدند ما هستیم از خنده روی زمین افتادند. انگار منتظر چنین چیزی بودند. هیاهوی عجیبی بود، نمیدانم چه خبر بود، همه زنها جمع بودند، دور تا دور تالار به چادرشب ها تکیه داده بودند. با روسری های سفید بزرگ. . بوی قلیان و چای که روی سماور میجوشید، با بوی گلهای سرخ خشک که در متکاها جا سازی شده بود هوا را پر کرده بود. مادرم و خاله جان در میان زنهای دیگر بودند. زنها دایره ها را دست به دست میدادند. جوانتر ها همه میزدند، انگار مسابقه دایره زنی بود. چند تائی وسط میرقصیدند، شلیته هاشان چرخ میخورد و شق و شق بشکن بود که هوا میرفت. زن های مسن با صدائی خف میخواندند، گاه اشعاری میخواندند که رقصنده از خنده ریسه میرفت و روی زمین ولو میشد و باعث خنده بیشتر میشد.بچه ها کنار زانوی مادر ها بودند. من جائی پشت مادرم پیدا کردم و مبهوت تماشای قیل و قال بودم. بیشتر این زنها را میشناختنم ولی هرگز آنها را اینجور شاد و بی خیال ندیده بودم. معمولآ آنها را در حال کار بروی زمین و خانه یا با بچه هاشان در حال شستشوی چیز ها، کنار رودخانه دیده بودم. دستها و چهره هاشان را نگاه میکردم که خط و نشان زحمت و رنج سالها شیار های عمیق بروی آن بجا گذاشته بود. به صدایشان گوش میدادم، این لحظه فراغت آنان بود...
...صدای آنها، نغمه زنانی بود که در همه دوران، علی رغم همه دشواری ها، چراغ زندگی و غریو نشاط را همیشه در هرمنزلی، افروخته و پرآواز نگاه داشته بود...

