نمایش پستها با برچسب گذاره. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب گذاره. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
در شبهای 22 . 23 و 24 تیرماه در بهشت زهرا چه گذشت ؟
آنچه که در سرزمین ما رخ می دهد،به هر بهانه ای که باشد و یا به نام هر آئین و مسلکی انجام پذیرد، بی گمان نه تنها از سیاهترین و شرم آورترین رخ داد های تاریخ مرز و بوم ماست بلکه بی شک بعنوان لکه ننگی برای تمامی اعصار برجبین تاریخ اجتماعات بشری بجا خواهد ماند ...
مینا اکبری
من دانشجو هستم و یکی از افراد خانواده ما در بهشت زهرا مشغول کار است وضعیت مالی آنچنانی نداریم و من و خانواده همگی طرفدار احمدی
نژاد هستیم ( میخواد خوشتون بیاد میخواد خوشتون نیاد ! ) هر چند که میدونیم که تقلب هم واسش کردن ! . چون این دولت خانواده کارمندان بهشت زهرا ( بخصوص ما ) روبعد از سالها صاحب خانه کرد طرفدارشیم !. من بر این باور هستم نیرویی ما فوق احمدی نژاد این جنایات رو مرتکب میشه و اگر احمدی نژاد از این جنایات اطلاع پیدا میکرد شدیدا جلوی آن می ایستاد و به دلایلی هم نمیتونه علیه این جنایات انجام شده موضع بگیره……………………… بگذریم
مادر من که در یکی از شیفتهای قسمت خدمات بهشت زهرا کار میکنه و سابقه طولانی در بهشت زهرا داره خیر داد که به تعدادی از اونها گفتن که چند شب یعنی 22 و 23 و 24 تیر ماه تعدادی تصادفی دارند که باید در شب خاک بشوند ! که هم او و هم من تعجب کرده بودیم . و حدس زدم که احتمالا خبرهایی است . من از مادرم بارها درباره اجساد کشته شدگان تظاهراتها سوال میپرسیدم . و اون هم به خاطر روحیات من سعی میکرد هیچوقت درباره این چیزها صحبت نکنه و من رو به درس خوندن ترغیب میکرد . اما اینبار توی شیفت شب این اتفاقات قرار بود بیفته البته تو یه مواردی هم شیفت شب باز هم کار کردن . مثل تصادفات که کار آنها یک خورده مشکل میشد و نیاز به وقت بیشتر داشتند . ولی اینبار برای 3 شب !. خلاصه مادرم رو قرار بود خودم برسونم ولی مادرم گفت قراره خودشون بیان سراغش . خلاصه مادرم صبح ساعت 6 برگشت و ازش سریع پرسیدم که چی شده بود ؟ جوابی نداد ولی توی چهرش اضطراب و ناراحتی رو میدیدم . باز ازش پرسیدم . گفت بگیر بخواب !.
فردا صبح که بهش مرخصی داده بودند مشغول کار خونه بود که دستاش رو دیدم که جای جوهر استمب بود . انگار پای یک چیزی رو انگشت زده بود . گفتم نمیخوای بگی چی شده بود ؟تصادفی بودن ؟ گفت هیچ نگو که حالم اصلا خوب نیست . منم گیر ندادم . شب ساعت 12 بود که زنگ زدن موبایلش و دوباره اومدن سراغش و رفت ولی اینبار ساعت 7 صبح بود که اومد و خسته و ناراحت خوابید ساعت 9 صبح دیدم صدای هق هق گریش میاد . سریع بلند شدم و گفتم یا میگی چی شده یا خودم الان میرم بهشت زهرا . گفت هیچی . هیچی نشده . گفتم پس الان زنگ میزنم خاله مهین ( همکار مامانم ) از اون میپرسم که اونجا چه خبره ؟ گفت اون خبر نداره . این رو بگم که مادر من درسته که زنه ولی هیچوقت ندیده بودم که به خاطر مشاهداتش که شغلش ایجاب میکنه گریه کنه ولی باور کنید خیلی دلرحمه .
خلاصه کلی گیر دادم و قسمم داد به روح بابام که چیزایی رو که میگه به کسی نگم . من هم قبول کردم و قرآن رو آورد پیش روم گذاشت و گفت برو وضو بگیر و دستت رو بزار رو قرآن و قسم بخور که جایی این حرفارو که میخوام بگم رو نمیزنی ( من که خیلی تعجب کرده بودم ! چون انگاری خیلی براش مهم بود که جایی چیزایی رو که میگه درز پیدا نکنه .چون تا حالا واسه قسم خوردن انقدر حساس ندیده بودمش ) گفت که بیشتر واسه خود من و حفظ سلامتیم چیزی نمیخواد به گوش کسی برسه . به هر حال قسم خوردم و مادرم شروع کرد .
گفت که پریشب ( 22 تیر ) وقتی وارد محوطه بخش شدم تعداد زیادی حدود 30 جنازه کاملا منجمد رو تو محوطه خوابونده بودن که یخشون آب بشه . کلی آدمهای ریش و پشم دار هم اونجا بودن و ما رو همراه تعدادی از همکارام به اتاقی بردند . اونجا واسمون یک آدم مسنی که جای مهر رو پیشونیش بود شروع به صحبت کرد و گفت امشب و چند شب دیگه ما اینجا باید جنازه هایی رو خاک کنیم که مربوط به منافقین هستند . اینها از گروه های ضد انقلاب هستند که با حمله به ما تعداد زیادی رو از سربازان ما رو کشته اند و ما جنازه اونها رو از نقاط مرزی برای شناسایی به اینجا اوردیم . و الان قراره دور از چشم جاسوسان و خبر گزاریها اینها رو خاک کنیم . در این رابطه اگر با کسی صحبت کنید و اشاره ای کنید . مطمئن باشید که جون خودتون و تک تک افراد خونوادتون در خطره . بعدش یک به یک اسم اعضای خونواده ها رو میپرسیدند و مینوشتند . و در آخر هم اثر انگشت چند چا از ما گرفتند . و دوباره تاکید کردند که نکاتی رو که گفتند رو نباید فراموش کنیم . ما رو به محلهای کارمون راهنمایی کردند . جنازه هایی رو که بیشتر آورده بودند مربوط به آقایون بود و اونجا تعداد همکاران ما بیشتر بود . در قسمت خانمها من بودم و چند نفر دیگه . به ما آنشب 5 جنازه زن و دختر تحویل دادند که به کلی یخ زده بودند ولی قسمت آقایون فکر کنم بالای 20 نفر بودند . اونطوری که توی محوطه دیدم . خلاصه مدیر بهشت زهرا هم که اونشب اومده بود به ما اعلام کرد که حتی اگه جنازه ها رو نیمه کاره شستشو و کفن کنیم باید ساعت 5 و قبل از طلوع خورشید کار رو تموم کنیم . ما هم شروع کردیم . تو کشته شدگان که خون توی صورتشون منجمد شده بود و آثار پارگی در صورت بودن آنها شدیدا دیده میشد . سه زن میانسال بودند و دو دختر 20 تا 30 سال که یکی از اونها کلا سرش متلاشی شده بود و ما آن را بدلیل آب نشدن یخهای شکل رفته در بدن که آنها را مانند چوب کرده بود کفن کردیم و تحمیل خدماتیهای دفن دادیم .
—— ولی مادرم بیشتر از چیزی که امشب 23 تیر ماه دیده بود خواست برایش تعریف نکنم ولی قبول نکردم و با اصرار ازش خواستم که بگه ——-
-از زبان مادرم
امشب هم به محوطه اون بخش رفتیم تعداد 4 برابر شب گذشته بود ! بیش از 100 نفر!! . به ما ( بخش خانمها ) تعداد 23 جنازه بی نام و نشان را تحویل دادند . تعداد ریش و پشمیا ( لباس شخصی ها ) 3 یا 4 برابر شب قبل شده بود . ورودیهای بهشت زهرا مامور گذاشته بودند و تمام رفت و آمدهای احتمالی کنترل میشد . شروع به کار کردیم ولی اعلام کردیم که اینها برای قبل از ساعت 5 حاضر نمیشن که رئیسشون که جای مهر روی پیشونیشون بود وارد بخش ما شد که با اعتراض ما روبرو شد ( چون ورود مرد ممنوع بود ) که ایشون در جواب گفت اینا همه یک مشت فاحشه . قاتل و وطن فروش بودند . گفت از مردا سریع کمک بیارین اینجا ! ولی اونجا هم ( بخش مردها ) کلی جنازه داشتند . به هر حال 3 نفر از اونا هم واسه اولین بار وارد بخش زنها شدن ! و شروع به کمک ما کردند . صحنه ای که من رو آزار می داد جسدهای یخ زده دخترانی بودند که علاوه بر آثار شکستگی فک و شکاف—– . خونی بود که از آلات تناسلی و مقعد آنها لخته بسته بود .( کروبی وقتی این افشاگری تجاوز رو کرد جا خوردم ! چون ما قبل از اون این اطلاعات و این حدسو زده بودیم که تو بازداشتگاه این بلا رو سرشون آوردن ) - امشب یخ جنازه ها تقریبا آب شده بود ولی آثار یخ روی آنها موجود بود . در بین آنها دخترانی بودند که زیر بیست سال سن داشتند . با سرعت زیادی که به کار بردیم توانستیم تا ساعت 4 صبح چهارده تاشون رو به کمک آقایان حاضر کنیم . که کلی به ما تند رفتند و گفتند بقیه رو بدون شستشو و پنبه گزاری فقط کفن کنید . که ما هم همینکارو کردیم ولی تا ساعت 5 به 17 تا رسید . که گفتند این 6 جنازه آخرو پارچه ای بپیچید دورشون و تحویل خدمات دفنی ها بدین که رئیسشون گفت که دیگه دیره و تا طلوع خورشید چیزی باقی نمونده و باید به فردا شب موکول بشه —- مادر من که اشک تو چشماش حلقه بسته بود گفت قراره که فردا شب هم بره و گفتن شب آخره . مادرم خودش از همکاراش شنید که همه میگفتن و زمزمه میکردند که اینا مربوط به درگیریهای بعد از انتخابات تهران بوده .
امشب 24 تیر مادرم رفت و منتظر برگشتنش شدم و خوابم نبرد تا اینکه ساعت 7 صبح کلید رو انداخت در و اومد . سریع رفتم جلوشو دستش رو گرفتم و نشست و تاکید کرد چیزایی رو که به من گفته هیچ جا نگم . گفت که دیشب ( 24 تیر ) فقط دفن اجساد بوده و چند جنازه پریشب رو که نصف و نیمه کفن کرده بودند رو اوردن و کاراشون رو انجام دادند .
دیشب مادرم شنید که تعداد زیادی از جنازه ها رو بهشت زهرا دفن نکردند و با خودشون به جای نامعلومی بردند. در ضمن یکی از کارگرای دفن که رفت و آمد با ما داره بعدا به ماگفت که بهشون گفتن بعضی از قبرها رو خالی بزارن و اگه فردا و روزهای آینده مردم جنازه و فوتیشون رو اوردن بین اینا بذارن خاک . در ضمن نیازی به گفتن قطعه ها نیست چون تو بی بی سی شماره قطعه ها رو گفتند . یک خبر رو هم بگم که بدونید تا چند روز دیگه قراره با رئیس یهشت زهرا به خاطر آنچه که ناشیگری بهش گفتند وقطعه ها رو بدون نام . شماره گذاری ( تابلو ) کرده . برخورد کنند
من هم این اطلاعات رو به دلایلی دادم با این که قسم خورده بودم . هر چی هم بخواد بشه اگر هم طرفدار موسوی بودند و مخالف اونها بودم ولی هموطنهای من بودند و جون من در مقابل جون اونها عزیز تر نیست .
از وبلاگ:
http://minaakbari.wordpress.com/
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
محال است بگذارم از اينجا بری!
نوشتاری که میخوانید شرح ماجرائی ست بقلم نویسنده ای ناشناس که به دست من رسیده. دریغم آمد شما دوستان آن را نبینید.
دوشنبه 12 امرداد حوالی پارك ساعی ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصفناپذير، بیرحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تی شرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم میگذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پيادهرو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دست وپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال كه دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پيادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهايی بيابد. یكی از گاردیهای ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میكند. زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان میكند. زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند.
در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میكشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد لباس شخصی به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت میكند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میكنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش میگردند. از آنسوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلتها میبندند. موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی، بهطور دقيق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میكند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده می گوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید. نمیگذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يکريز جیغ و فریاد میکشيدند، فرمانده سست میشود. حتی زنی كه مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمين میزند، پاهای فرمانده را محکم میگيرد و جیغکشان میگويد: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد . جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه
گفت: من مادرش نیستم
دوشنبه 12 امرداد حوالی پارك ساعی ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصفناپذير، بیرحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تی شرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم میگذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پيادهرو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دست وپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال كه دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پيادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهايی بيابد. یكی از گاردیهای ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میكند. زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان میكند. زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند.
در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میكشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد لباس شخصی به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت میكند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میكنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش میگردند. از آنسوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلتها میبندند. موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی، بهطور دقيق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میكند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده می گوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید. نمیگذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يکريز جیغ و فریاد میکشيدند، فرمانده سست میشود. حتی زنی كه مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمين میزند، پاهای فرمانده را محکم میگيرد و جیغکشان میگويد: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد . جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه
گفت: من مادرش نیستم
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
آن خس و خاشاک توئی، پست تر از خاک توئی! شور منم، نور منم، عاشق و رنجور منم!

آن خس و خاشاک توئی،
پست تر از خاک توئی!
شور منم، نور منم، عاشق و رنجور منم.
زور توئی، گور توئی، هاله بی نور توئی،
دلیر بی باک منم،
مالک این خاک منم!
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه
جشن فانوس ها

هوا رو به تاریکی میرفت. صفی طولانی از بچه ها و پدر مادرهاشان از حیاط مدرسه بیرون آمد. هر بچه ای فانوس کاغذی را که خودش درست کرده بود و با سیمی به سر نی ای آویزان کرده بود را به دست داشت. فانوس ها به سلیقه های مختلف رنگ شده بودند و هر کدام نقشی داشتند. روی بعضی ها نقش ماه بود روی بعضی ها نقش خورشید کشیده بودند . بعضی ها با گل و برگ های رنگین تزئین شده بودند و بعضی ساده بودند و فقط دورشان حاشیه رنگی داشت. داخل هر فانوس شمعی می سوخت.
یک ماشین پلیس جلو جلو میرفت تا از حرکت ماشین ها به داخل خیابان هائی که بچه ها در آن ها راه پیمائی میکردند جلوگیری کند. جمیعت به آهستگی در خیابان ها حرکت میکرد حدودآ سیصد نفری میشدند. هر از گاهی گروهی از بچه ها سرودی می خواندند. به حدی از رقص نور در فانوس هایشان شاد بودند که چشم ها شان مثل شیطانک ها در تاریکی برق میزد. سر از پا نمی شناختند اما به تذکر های خانم مربی که مرتب میگفت اهسته تر بروند یا صف را رعایت کنند توجه میکردند.
یک ماشین پلیس جلو جلو میرفت تا از حرکت ماشین ها به داخل خیابان هائی که بچه ها در آن ها راه پیمائی میکردند جلوگیری کند. جمیعت به آهستگی در خیابان ها حرکت میکرد حدودآ سیصد نفری میشدند. هر از گاهی گروهی از بچه ها سرودی می خواندند. به حدی از رقص نور در فانوس هایشان شاد بودند که چشم ها شان مثل شیطانک ها در تاریکی برق میزد. سر از پا نمی شناختند اما به تذکر های خانم مربی که مرتب میگفت اهسته تر بروند یا صف را رعایت کنند توجه میکردند.
در این میان سه دختر کمی بزرکتر بودند که دوست میداشتند خارج از صف و جلو جلو حرکت کنند این ها در پیاده رو برای خودشان بازو به بازو حرکت میکردند. خانم مربی کاملآ حواصش بود و گاه و بی گاه به آنها تذکر می داد که تند روی نکنند. بعد از مدتی به خوبی و بدون مشکل خاصی به پارک میعاد گاه رسیدیم. هوا به کلی تاریک شده بود . خانم راننده ماشین پلیس برای همگی جشن خوبی آرزو کرد و رفت.
بچه ها همگی در چمن میان پارک بدوریک نوازنده گیتار حلقه زدند. ورقه های سرود را بین خودشان و پدر و مادر ها که عقبتر ایستاده بودند تقسیم کردند. مدتی به آواز و سرود گذشت...
من با فانوسم میروم
و فانوسم با من است
آن بالا ستاره گان می درخشند
در این پائین ما ایم که درخشانیم ....
....
کوچکتر ها که در کالسکه در کنار پدر و مادر ها بودند به نوای گرم سرود ها گوش میدادند و عجیب بود که آرام بودند. هوا, هوای خنک اواسط پائیز بود و درختان سیاه وخزه بسته, آسمان سیاه و مهتابی. حتی یک لکه ابر در اسمان پیدا نبود. عجب شانسی داشتند این شیطانک ها ... من به یاد چراغ کوچک خودم افتادم که سبز بود ونقش همه دنیا را داشت و در آن شب مدتها بود که خاموش شده بود ...
بعد از سرود خوانی مادران خوراکی های خودشان را در گوشه ای آماده تقدیم به دیگران کرد. به این ترتیب ساعتی هم به نوشیدن چای های گوناگون و قهوه و بیسکویت های خانگی گذشت و در این فرصت بچه ها دلی از عذا در آوردند. بعد از آن بمرور خدا حافظی کرده و گروه گروه به خانه ها باز گشتند.
از نظر من جشن فانوس ها زیباترین جشن رایج در میان مردم آلمان است که از دیر بازدر این سرزمین به یادگار مانده و امروزه تنها کودکان آن را با کمک بزرگ تر ها اجرا میکنند. جالب اینجاست که چنین سنت هائی مانند جشن فانوس یا جشن افروختن آتش درنزدیکی عید پاک بدون کمترین بحث در پیرامون آن و یا آگاهی از خاستگاه آن بصورت کاملآ ساده و بی آلایش انجام میگیرد.
بچه ها همگی در چمن میان پارک بدوریک نوازنده گیتار حلقه زدند. ورقه های سرود را بین خودشان و پدر و مادر ها که عقبتر ایستاده بودند تقسیم کردند. مدتی به آواز و سرود گذشت...
من با فانوسم میروم
و فانوسم با من است
آن بالا ستاره گان می درخشند
در این پائین ما ایم که درخشانیم ....
....
کوچکتر ها که در کالسکه در کنار پدر و مادر ها بودند به نوای گرم سرود ها گوش میدادند و عجیب بود که آرام بودند. هوا, هوای خنک اواسط پائیز بود و درختان سیاه وخزه بسته, آسمان سیاه و مهتابی. حتی یک لکه ابر در اسمان پیدا نبود. عجب شانسی داشتند این شیطانک ها ... من به یاد چراغ کوچک خودم افتادم که سبز بود ونقش همه دنیا را داشت و در آن شب مدتها بود که خاموش شده بود ...
بعد از سرود خوانی مادران خوراکی های خودشان را در گوشه ای آماده تقدیم به دیگران کرد. به این ترتیب ساعتی هم به نوشیدن چای های گوناگون و قهوه و بیسکویت های خانگی گذشت و در این فرصت بچه ها دلی از عذا در آوردند. بعد از آن بمرور خدا حافظی کرده و گروه گروه به خانه ها باز گشتند.
از نظر من جشن فانوس ها زیباترین جشن رایج در میان مردم آلمان است که از دیر بازدر این سرزمین به یادگار مانده و امروزه تنها کودکان آن را با کمک بزرگ تر ها اجرا میکنند. جالب اینجاست که چنین سنت هائی مانند جشن فانوس یا جشن افروختن آتش درنزدیکی عید پاک بدون کمترین بحث در پیرامون آن و یا آگاهی از خاستگاه آن بصورت کاملآ ساده و بی آلایش انجام میگیرد.
۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه
روز بادبادک ها
شیوا مقدم
ستاره گفت: امروز روز بادبادک هاست. برای من بادبادک گرفتی ؟
چی امروزه ؟ وای خدا! چطور میتونستم روز به این قشنگی رو فراموش کنم !
دستپاچه شدم و روی ساعت نگاه کردم.
خب عیبی نداره ! قشنگم , خوبه که تو امروز دیرتر به مدرسه میری تا اون موقع
حتمآ یکی از مغازه ها که میتونیم ازش بادبادک بخریم باز میکنه.
چی امروزه ؟ وای خدا! چطور میتونستم روز به این قشنگی رو فراموش کنم !
دستپاچه شدم و روی ساعت نگاه کردم.
خب عیبی نداره ! قشنگم , خوبه که تو امروز دیرتر به مدرسه میری تا اون موقع
حتمآ یکی از مغازه ها که میتونیم ازش بادبادک بخریم باز میکنه.
بیرون که رفتیم بطرف مغازه اسباب بازی فروشی دوید.بسته بود.کتابفروشی و دیگران هم بسته بودند.تنها گلفروش بود که مغازه را بازکرده بود। نگاه من مثل همیشه به دوگلدان بزگ انار زینتی زیبا که خانم گلفروش در نهایت سلیقه در کنار در مغاره اش در کنار گلدان های رنگارنگ دیگر قرار میداد گره خورد; هر خبری بود به آنها میدادم. ماجرای بادبادک ها هم از آن خبر ها بود.این انارهای کوچک قرمزچنان شاداب بودند که همیشه از دیدارشان شاد میشدم.
بالاخره بعد از مدتی یک مغازه لوازم تحریرفروشی که باز بود پیدا شد. با نا امیدی به داخل رفتیم و پرسیدم شما بادبادک دارید گفت: بله! و با دست جائی میان لوله های کاغذ را نشان داد. با عجله بسراغشان رفتیم و چند دقیقه بعد هر دو آواز خوانان با پاکتی در دست که رویش هم نوشته بود توربو Turbo ! راهی مدرسه شدیم.
در مدرسه همه بچه ها بادبادک به دست شلوغ و پلوغ میکردند و شوق داشتند که هر چه زودتر با مربی ها بطرف پارک مجاور براه بیفتند وقتی ستاره به قیل و قال ملحق شد خداحافظی کردم و به راه افتادم.
یکی از همان روز های سرد و آفتابی و هزار رنگ شهر بود. آسمان آبی آبی درختان زرد و قرمز...
در دلم بادبادک ها یکی یکی بلند می شدند ,همان لبخند همیشگی و همان دم و گوش جنباندن ...
بروی پشت بام می آمدیم.عمویم کاغذ و نی ها را میاورد و من سریش و قیچی و قرقره را.در آفتاب بعد از ظهر مینشستیم و ۲¸۳ تا بادبادک در اندازه های مختلف درست میکردیم آرام و با حوصله همه را برایم توضیح میداد هر سال از نو انگاری بار اولیست که تعریف میکند. یکی از بادبادک ها را خودش نقاشی میکرد شبیه همان صورت های چینی که روی کاسه های لاجوردی مرمتشان میکرد.
در مدرسه همه بچه ها بادبادک به دست شلوغ و پلوغ میکردند و شوق داشتند که هر چه زودتر با مربی ها بطرف پارک مجاور براه بیفتند وقتی ستاره به قیل و قال ملحق شد خداحافظی کردم و به راه افتادم.
یکی از همان روز های سرد و آفتابی و هزار رنگ شهر بود. آسمان آبی آبی درختان زرد و قرمز...
در دلم بادبادک ها یکی یکی بلند می شدند ,همان لبخند همیشگی و همان دم و گوش جنباندن ...
بروی پشت بام می آمدیم.عمویم کاغذ و نی ها را میاورد و من سریش و قیچی و قرقره را.در آفتاب بعد از ظهر مینشستیم و ۲¸۳ تا بادبادک در اندازه های مختلف درست میکردیم آرام و با حوصله همه را برایم توضیح میداد هر سال از نو انگاری بار اولیست که تعریف میکند. یکی از بادبادک ها را خودش نقاشی میکرد شبیه همان صورت های چینی که روی کاسه های لاجوردی مرمتشان میکرد.
بقیه را میگذاشت به میل خودم بکشم.
کارمان که تمام میشد میدیدیم جای جای آسمان پر است از باد بادک ها। من هول بودم و او آرام. آخربادبادک همه رو آسمون بود مال من هنوز نه. میگفت: عوضش این از همه قشنگتره.
یکی را امتحانی بلند میکرد و اگر خوب بالا میرفت به دستم میداد و میرفت.
بعد از آن چشم من بودم و لبخند قشنگترین صورتک روی اسمان با گوشواره هایش.
هر باز که بادی زیر پرش می افتاد انگاری دل خودم بود که به جای او به نخ قرقره وصل بود و هُرهُر روی باد سر میخورد.
صاحب بعضی ها را میشناختم و گاهی بادبادک من میتوانست برای آنها سری تکان بدهد.
یادم هست بلندترین بادباک را که دنباله های زیبائی داشت کمی دورتر از منزل ما بود و من صاحبش را نمیشناختم. در جائی از پشت مسجد بهائی ها به آسمان میرفت.
وقتی باد آرام و یکنواخت میوزید.همه شان در یک حالت می ایستادند. بالاترین آنها پرغرورترینشان بود.
لحظات عجیبی بودند.ما یکدیگر را در چهره بادبادک هامان میدیم از دور وچه از نزدیک. مانند نفرات یک ناوگان سبک هوائی لبخند زنان و دم جنبان. دلمان هُُرهُر سر میخورد می لغزید و تند میزد.
غروب که هوا تاریک میشد و از بام ها پائین می امدیم به سراغ هم میرفتیم چهره هامان سراسر سرخ. لبخند به لب وسراپا شور برای تعریف هنرنمائی ها. انگار که بعد ازاجرای آکروبات از اسمان به زمین رسیده بودیم.
بعضی ها درگیر جنگ هوائی شده بودند و ارغوانی بودند و نفس ها شان بریده بود ...
از حرکت ایستادم. توان رفتم ندارم. کنار خیابان روی دیوار کوتاهی نشستم. در کنارم مجسمه مردی غول پیکر با نیزه ای بلند اژدهائی را که سخت به پا هایش پبیچیده بود زخم میزد.
خیابانی پر از درخت.
اینجا نشسته ام و باد برگ رنگین بر سرو رویم میپاشد. بادبادک ها در پروازند و یاد یاران در دلم سرودی می خواند.
سبکی این روز سرد بر سینه ام سنگینی میکند ... چه بر آنان گذشته ... چه بر ما گذشت ... اکنون کجایند آن سبکبالان محنت کشیده ...
یکی را امتحانی بلند میکرد و اگر خوب بالا میرفت به دستم میداد و میرفت.
بعد از آن چشم من بودم و لبخند قشنگترین صورتک روی اسمان با گوشواره هایش.
هر باز که بادی زیر پرش می افتاد انگاری دل خودم بود که به جای او به نخ قرقره وصل بود و هُرهُر روی باد سر میخورد.
صاحب بعضی ها را میشناختم و گاهی بادبادک من میتوانست برای آنها سری تکان بدهد.
یادم هست بلندترین بادباک را که دنباله های زیبائی داشت کمی دورتر از منزل ما بود و من صاحبش را نمیشناختم. در جائی از پشت مسجد بهائی ها به آسمان میرفت.
وقتی باد آرام و یکنواخت میوزید.همه شان در یک حالت می ایستادند. بالاترین آنها پرغرورترینشان بود.
لحظات عجیبی بودند.ما یکدیگر را در چهره بادبادک هامان میدیم از دور وچه از نزدیک. مانند نفرات یک ناوگان سبک هوائی لبخند زنان و دم جنبان. دلمان هُُرهُر سر میخورد می لغزید و تند میزد.
غروب که هوا تاریک میشد و از بام ها پائین می امدیم به سراغ هم میرفتیم چهره هامان سراسر سرخ. لبخند به لب وسراپا شور برای تعریف هنرنمائی ها. انگار که بعد ازاجرای آکروبات از اسمان به زمین رسیده بودیم.
بعضی ها درگیر جنگ هوائی شده بودند و ارغوانی بودند و نفس ها شان بریده بود ...
از حرکت ایستادم. توان رفتم ندارم. کنار خیابان روی دیوار کوتاهی نشستم. در کنارم مجسمه مردی غول پیکر با نیزه ای بلند اژدهائی را که سخت به پا هایش پبیچیده بود زخم میزد.
خیابانی پر از درخت.
اینجا نشسته ام و باد برگ رنگین بر سرو رویم میپاشد. بادبادک ها در پروازند و یاد یاران در دلم سرودی می خواند.
سبکی این روز سرد بر سینه ام سنگینی میکند ... چه بر آنان گذشته ... چه بر ما گذشت ... اکنون کجایند آن سبکبالان محنت کشیده ...
اشتراک در:
پستها (Atom)

