۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

تاريخ ايران، تاريخ استمراراست نه گسست

گفت‌و‌گوی مسعود لقمان با ماشاالله آجودانی
(بخش دوم)،

روزنامک

لقمان - يکی از موضوعاتی که شما وارد فضای روشنفکری ايران کرده ايد، پرداختن به نقد تجدّد پيش از نقد سنّت است। اين تجدّد چه ويژگی هايی دارد که شما نقد آن را مقدّم بر نقد سنّت می دانيد؟
آجودانی - همين بحثی که هم اکنون ميان من و شما در جريان است، نشان می دهد که ما در دورانِ تجدّدمان از درون تجدّد غربی به نقد سنّتمان نشستيم.
در غرب اين اتفاق به گونه ای ديگر رخ داد. يعنی از درون سنّت جامعه ی غربی، کم کم تحولاتی رُخ داد که به نقد سنّتشان پرداختند و راه را برای تجدّدشان گشودند. تجدّد برای غربيان امری درونيست چراکه از سنّتشان بيرون آمده ولی در مورد ما اين اتفاق به گونه ای ديگر رخ داد.
ما ملّتی بوديم که در يک جامعه ی سنّتی دست و پا می زديم که ناگاه مفاهيمی از بيرون بر ما باريد و ما نيز سعی کرديم از درون اين مفاهيم جديد، سنّتمان را نقد کنيم. تفاوت در اينجاست که ما از درون تجدّدمان خواستيم سنّتمان را نقد کنيم و چون از درون ايدئولوژی های تجدّدی که بر ما وارد می شد، به نقد سنّت نشستيم، دچار بدفهمی های بسياری درباره ی سنّتمان شديم و نتوانستيم آن را درست بفهميم.
به باور من هنوز که هنوز است ما گرفتار اين مصيبتيم و بسياری از اين بدفهمی هايی که درباره ی سنّتمان داريم در همين تجدّدمان اتفاق افتاده است। گاه سنّت را به اوج شکوه رسانديم و گاه به قهقرای مذلت। اينجاست که من می گويم بايد اين نگاه تکه پاره به تاريخ ايران را مورد نقد قرار داد و بايد تجدّد را نقد کرد تا راه به نقد سنّت باز شود. فراموش نکنيد که منظور من اين نيست که سنّت را نبايد نقد کرد، بلکه حرف اساسی من اين است که بدون نقد تجدّدمان، نمی توانيم به نقد اساسی سنّتمان بپردازيم، چراکه بسياری از بدفهمی های ما درباره ی سنّتمان در تجدّد ما رُخ داد. اگر بخواهيد می توانيم نمونه های فراوانی از اين بدفهمی ها را برای شما بياورم.
لقمان - همين نگاه به تاريخ ايران به صورت دوبنی که از تجدّدمان نشات گرفته و شما به طور مفصل در کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم" بدان پرداخته ايد، خود گواهی بر اين مدعاست.
شما در آن کتاب با نقل از سخن معروف کروچه که می گويد: «هر تاريخی، تاريخ معاصر است।» می افزائيد: «نقش مورخ در گزينش اسناد تاريخ، هر متن تاريخی را به روايتی معاصر و شخصی از تاريخ بدل می کند।» شما تا چه حد با اين گزاره درباره ی تاريخ نويسی موافقيد؟
آجودانی - هر تاريخی، تاريخ معاصر است، معنايش اين نيست که اين تاريخ، تاريخی جعليست يا الزاماً روايتش نادرست و مخدوش است. بلکه معنايش اين است که ما با نگاه معاصر به تاريخ می نگريم.
ما همه فرزندانِ زمانه ی خود هستيم. در مکاتب زمانه ی خود درس خوانده ايم و از کتاب ها و انديشه های زمانه ی خود برخوردار شده ايم. و معتقدم سخن کروچه درباره ی هر متن و تحليل تاريخی ای که نوشته می شود، صحت دارد. خواست "کروچه" از اين جمله، معنای محدودتری بود که البته بعدها در تاريخ نويسی غرب، معنای گسترده تری به خود گرفت. به طور کلی، من با اين گزاره که هر تاريخی به روايتی، تاريخ معاصر است، موافقم. چراکه ما در متن معاصر به گذشته نگاه می کنيم.
ما انسان هايی هستيم، محصول جهان معاصر. بنابراين نحوه ی ديد، نگاه و انديشه ی ما بر چگونگی نگاهمان به گذشته تاثير دارد. برداشتی که ما از تاريخ ارائه می دهيم به يک مفهومِ روشن و آشکار، متاثر از نگرش های معاصريست که ما در آن زيست می کنيم. ترديد نکنيد که هر متن تاريخی و نگاه به گذشته، تحت تاثير مسائل معاصرست.
مثلاً به پديده ی "مفهوم شناسی" بنگريد। اين علم که در تاريخ نويسی غرب، مبحث جديدی است که به دنبال تبارشناسی مفاهيم و جست و جوی تاريخِ مفاهيم است. مفهوم شناسی، چرخش معانی را در طول تاريخ می سنجد و بررسی می کند که مثلاً فلان مفهوم از کجا به کجا حرکت کرده است. و طبيعی است که تاريخ گذشته را با فهمی معاصر کندوکاو می کند.

لقمان - پژوهشگری که وارد حيطه ی تحقيق و تفحص درباره ی تاريخ ايران می شود، نه می تواند و نه بايد از الگوهای غربی استفاده کند و از سوی ديگر نيز هيچ الگويی که بر اساس تامل درباره ی تاريخ ايران مطرح شده باشد، در اختيار ندارد। پس دچار سردرگمی می شود। شما به عنوان يک تاريخ نگاری که بر سر مسائل ايران بدور از الگوهای غالب پژوهشی کارهای ارزنده و درخور توجهی ارائه داده ايد، اين اوضاع را چگونه می بينيد؟
آجودانی - مسئله ی ما همين جاست. در اينجاست که ما بايد تلاش کنيم تا به عنوان يک ايرانی، مسائل خودمان را بررسی کنيم. البته اين معنايش اين نيست که از دستاوردهای دانش بشری دور بمانيم. تاريخ نگاری در ايران عمدتاً تحت تاثير تاريخ نگاری غربيان و مباحث نظری که آنها در تاريخ نگاری مطرح کرده اند، بوده. اين شيوه، پاسخگوی مسائل ما نيست. با اين طرز نگاه ممکن است بخش هايی از جامعه ی ايرانی را شناخت، ولی نمی توان يک شناخت کم و بيش واقعی، کلی و تا حدی قابل قبول از تاريخ ايران ارائه داد.
به همين سبب می انديشم کاش پژوهشگران ما به جای ايدئولوژی های وارداتی، از درون تاريخ ايران بر سر مسائل و مشکلات ما بيانديشند.
ما تفکر نکرديم اما در برابر، انديشه ها و روش ها را گرفتيم و سعی کرديم بر پايه ی اين انديشه ها و روش ها، تاريخ ايران را تحليل کنيم. اين ما را به جايی نمی برد و از اين طريق شناخت اساسی از تاريخ ما به دست نمی آيد.
ما بايد تلاش کنيم تا مبنای تفکر ايرانی را در جامعه مان ايجاد کنيم و بنای انديشيدن نسبت به تاريخ و فرهنگمان را بگذاريم تا روش های تازه ای را برای حل مشکلات تاريخی مان بدست آوريم. به عنوان نمونه شما اگر به "مشروطه ی ايرانی" نگاه کنيد، می بينيد که هيچ ديدگاه غربی بر آن حاکم نيست و برای نخستين بار يک ايرانی، خودش سعی کرده باشيوه ای خاص و با استفاده از يک متدلوژی که متکی بر يک زبان تاريخيست، رها از چارچوب های ايدئولوژيک، تاريخ را بازخوانی کند و اين روش بازخواندن منابع با درک زبان تاريخی، خود به خود کمک کرد تا برای ما بسياری از مفاهيم و پديده های اجتماعی روشن شود. بنابراين ما بايد از دستاوردهای فرهنگ غربی بهره بگيريم ولی به عنوان يک ايرانی بايد خودمان تلاش کنيم تا بر سر تاريخ ايران، به عنوان يک ايرانی بيانديشيم.
من ۲۰ سال است که در جامعه ی انگليس زندگی می کنم و پاره ای از منابع تاريخی و فرهنگی آنان را خوانده ام ولی باور بفرمائيد، به هيچ وجه اين صلاحيت را در خود نمی بينم که بتوانم درباره ی يک دوره از تاريخ اين کشور اظهارنظر کنم।

لقمان - در "مشروطه ی ايرانی" شاهدِ يک ذهنیّت دکارتی هستيم که تداوم انديشه را در بستر تاريخ، مد نظر دارد و با اين ذهنیّت است که جنبش ۱۹۰۶ را به انقلاب ۱۹۷۹ پيوند می زند و اين ذهنیّت بسيار متاثر از تجربه های امروزينِ جامعه ی ايرانی است.
چرا شما پايه ی تحليل در مشروطه ی ايرانی را بر تداوم تاريخ معاصر ايران نهاده ايد نه بر گسستِ تاريخی اين دوره؟
آجودانی - آنچه در مشروطه ی ايرانی آمده بيانگر واقعيت های تاريخی ايران است و ربطی به دکارت ندارد. به باور من حتّی طرح اين مباحث آنهم به صورت آشفته و يکسو نگرانه در ايران گمراه کننده است.
اين مباحث در مغرب زمين، دارای مفاهيم بسط يافته و مشخصی است و ديدگاه های متفاوتی نيز در پيرامون آن وجود دارد. به عنوان مثال، خيلی ها در غرب معتقدند که مدرنيته مفهومِ جديدی نيست و برخاسته از ميراث تفکرات مسيحی و يونانی است و حتّی در مورد انديشه های "کارل مارکس" نيز اشاره می کنند که غايت نگری ای که در انديشه های مارکس درباره ی تاريخ و پيدايی جامعه ی بی طبقه ی کمونيستی مطرح شده با رستاخيز يا روز نجات جامعه ی جهانی در مسيحيت يکسان است.
درباره ی آنچه شما پرسيديد، "کارل لويت" آلمانی (karl lowih) کتابی به نام "Meaning in History" به زبان انگليسی منتشر کرده که بحث محوری او در اين کتاب اين است که تمام مباحث دوران جديد و مدنيت نوين برخاسته از فرهنگ مسيحی و يونانی است. او می گويد: تفکر مدرنيته بازتاب و استمرارِ آن چيزی است که در نهاد اصلی ديانت مسيحی وجود دارد.
در تقابل انديشه های کارل لويت که از استمرارِ تاريخِ غرب سخن می گفت، افرادی آمدند و با نقد نظريات او، مسئله ی گسستِ تاريخی را مطرح کردند. آنان بيان کردند که مدرنيته يک پديده ی خودبنياد و اصيلی است که ربطی به معيارهای مسيحی و ديانتیِ تمدن غرب -آنگونه که لويت ادعا می کند- ندارد و حاصل تحولات جديد جوامع بشری است. نمونه ی بارز اين نوع نگرش، نگاه بلومنبرگ (Blumenberg) است، در کتاب معروف او با نام "مشروعيت عصر مدرن"، "The Legitimacy of the Modern" بعضی ها اين بحث گسست را حتی درباره ی دوره ی متاخر مدرن، نسبت به دوره ی متقدم مدرن يا اوايل مدرنيته مطرح کرده اند. مثلاً مورخی به نام "Geoffrey Barraclough" نويسنده ی کتاب "An Introduction to the Contemporary History" (مقدمه ای بر تاريخ معاصر) معتقد است که تاريخ تجدّد معاصر غرب، مشخصات خاص خودش را دارد که آن را از ساير دوره های تاريخِ تجدّد غرب جدا می کند. يعنی او هم نگاهش متکی بر گسست است.
ببينيد اين بحث ها در ربط با تاريخ غرب، موضوعيت پيدا می کند. درباره ی سرزمين کهنسالی چون ايران با آن پيشينه ی تاريخیِ شگفت انگيز و پربارش که هنوز اين گذشته ی تاريخی در گوشه های ذهن و ضمير انسان ايرانی حضور دارد و بر معيارهای ذهنی، نحوه ی انديشه و زندگی او تاثير دارد، نمی توان به آسانی از گسستِ تاريخی سخن گفت.طرفدارنِ نظريه ی گسست در تاريخ ايران از دو گسست عمده ی تاريخی ياد می کنند، يکی آمدن اسلام به ايران و ديگری آمدن تجدّد. هنگامی که اسلام به ايران آمد و پيروزی به دست آورد، با تغيير دينِ ايرانيان، بنيان آداب و رسوم و روابط انسانِ ايرانی را با دنيای پيرامونش دگرگون کرد. اما اين، يک گسست کامل نبود، چراکه بلافاصله پس از استقرار اسلام، می بينيم که سنّت ديوان، يعنی اداره ی دولت در ايران باستان دوباره در ايران اسلامی بازتوليد شد، چراکه مسلمانان و خلفا مجبور شدند که اين شيوه ی ديوانی را تقليد کنند و دوباره دفتر و ديوان به دست ايرانيان بازگشت. حتّی در مسائل نظری نيز ايرانيان با تکيه بر انديشه های ايران باستان نظريه ی پردازِ دوران جديد شدند.
اين سخنی نيست که من امروز بخواهم برای شما بگويم. مثلاً "شيخ اشراق (سهروردی)" در يکی از نوشته هايش صريحاً بر يک نکته انگشت می گذارد و می گويد: چهار عارف ايرانی به نام های ابوالعباس قصاب آملی، بايزيد بسطامی، خرقانی و حلاج ميراث دارانِ حکمت خسروانیِ ايران باستان اند در ايران اسلامی. يعنی سهروردی در آن دوره، استمرار حکمت خسروانی ايرانِ باستان را در استمرار انديشه ی عرفانی در ايرانِ پس از اسلام، بازشناسی و بازيابی می کند. بنابراين در دوره ی پس از اسلام بازتوليد حکمت خسروانی ايران باستان در انديشه ی عرفانیِ ايران پس از اسلام و ديگری اداره ی نظم سياسی جامعه و ساختار ديوان که مشخصاً به معنای دولت به معنای سنّتی به کار می رفت در ساختار ديوانی پس از اسلام، هر دو بازتابی اند از فرهنگ ايران باستان. پس به باور من در تاريخ ايران که بيشتر، تحولاتش درونی و دراز مدت است، ما شاهد استمرار فرهنگِ گذشته هستيم. شاهد ديگر استقلال و ماندگاری زبان فارسی است در حوزه جهان اسلام.
اگر دوره ی تجدّد را نيز بررسی کنيم، می بينيم با اينکه تمام مفاهيم و بنيان های نظری جديد از غرب وارد ايران شده، باز ما جای پای سنّت را در جامعه ی ايران می بينيم. برای نمونه به پيدايی مفهوم ملّت در معنای جديد آن نگاه کنيد. ملّت در مفهوم غربی از دولت جدا نيست. چراکه در مغرب زمين اين دو مفهوم با هم شکل گرفته اند.
اما برای ما که در فرهنگ اسلامی بعد از اسلاممان، بين ملّت (به معنای شريعت و پيروان شريعت اسلام) و دولت (به معنای سلطنت) اختلاف اساسی و عميقی وجود داشته و اين دو خود را دشمن يکديگر و مخالف هم می ديدند، هنگامی که می خواهيم معنای جديد ملّت را در ايران بازآفرينی کنيم، اين دشمنی و ستيزه بين ملّت – شريعت و پيروان شريعت – با سلطنت در معنایِ جديدِ لّت نيز بازسازی می شود. يعنی دوباره مفهوم جديدی از ملّت ارائه می دهيم که در اين مفهوم نيز ملّت می خواهد عليه دولت بايستد. منظور من اين است که حتّی در تجدّد ما که آشکارا بسياری از مفاهيم از غرب وارد جامعه ی ما شده، باز ذهنیّت ايرانی اين مفاهيم را بر اساس سنّت های خودش تغيير شکل می دهد.
خلاصه اينکه نمی توان درباره ی کشورهای تاريخی با سنّت کهنسال از گسست به معنای واقعی کلمه ياد کرد. هر جا که اتفاق مهمی در تاريخ ايران افتاده ما باز استمرار اين تاريخ کهنسال را می بينيم.
بيشتر متون تاريخی که پس از اسلام نوشته شده دربردارنده ی استمرار مفهومی از ايران چه به معنای فرهنگی آن و چه در معنای سياسی اش است که اين مفهوم بازآفرينی می شود و در اين متون حضور مسلط دارد। به اين دلايل است که می گويم در تاريخ ايران نمی توانيم الگوهای غربی را بگيريم و آن را به تاريخ و فرهنگ ايران بسط دهيم. چنين برخوردی به اعتقاد من شيوه ی برخورد اصولی با تاريخ ايران نيست.
ما بايد به تاريخمان از درون نگاه کنيم، نه با ديدگاه های نظری ای که متعلق به تاريخ غرب و تاريخ مدنيت ديگری است.


برای خواندن این مقاله به سایت: http://rouznamak.blogfa.com/ مراجعه فرمائید.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

شیر و خورشید و خاستگاه کیهانی باورها و نگاره‌های آن


رضا مرادی غیاث آبادی

خاستگاه بسیاری از اسطوره‌ها و باورهای جوامع باستان و بازتاب آنها بر روی نگاره‌ها و آثار هنری همان مردمان، از پدیده‌ای کیهانی یا زمینی در محیط پیرامونی آنان الهام گرفته شده است. پژوهش بر روی باورها و تجلی مادی آنها نشان داده است که آنها به تمامی فرآیند خلاقیت ذهن بشر نبوده‌ و همواره حضور عاملی واقعی و ملموس در محیط زندگی انسان‌ها، تأثیری چشمگیر در پیدایش و شکل‌گیری باورهای همگانی داشته است.ترکیب توأمان «شیر و خورشید» در یادمان‌های نگارین و متون ادبی ایرانیان و دیگر مردمان شرق باستان به فراوانی دیده شده است. در این ترکیب، نگاره‌ای از شیر دیده می‌شود که پرتوهای خورشید، گوی خورشید، گردونه خورشید و یا خدا/ ایزد وابسته به آن بر پشت یا پهلوی او جای دارد و یا خورشید در میانه دو شیر خروشان جای گرفته است. چنین نقوشی از جمله بر اشیای مفرغین لرستان و سنگ‌نگاره‌های هخامنشی دیده می‌شوند.
پرسش اینجاست که کدام پدیده در طبیعتِ پیرامون مردمان باستان موجب پیدایش این نگاره‌ و باورهای وابسته به آن شده است؟ نگارنده گمان می‌دهد که این نگاره نیز به مانند بسیاری از آثار هنری و اعتقادی دیگر، ردی در آسمان و سرای کیهانی داشته باشد.
پر نورترین و بزرگ‌ترین ستاره صورت فلکی شیر/ اسد (Leo)، ستاره «قلب‌الاسد» یا «مَلَکی» (Regulus) است که گاه به نام صورت فلکی خود، «شیر» خواده می‌شود. این ستاره درخشان و تا اندازه‌ای آبی‌ رنگ، یکی از فرخنده‌ترین و گرامی‌ترین ستاره‌ها نزد ایرانیان دانسته می‌شده و نماد پادشاهی و شاهنشاهی بشمار می‌رفته است.
امروزه ستاره شیر در دامنه متوسط عرض‌های جغرافیایی ایران در آخرین روزهای بهمن‌ماه به آسمان سرشبی می‌رسد و همزمان با غروب خورشید در افق شرقی پدیدار می‌شود. اما در حدود چهار هزار سال پیش این رویداد در آغاز زمستان رخ می‌داد و ستاره شیر که از آغاز تابستان به آسمان روزانه رسیده بوده و هرگز دیده نمی‌شده است، اکنون و در آغاز زمستان و همزمان با رسیدن خورشید به انقلاب زمستانی و شب یلدا، از افق شامگاهی سر بر می‌کشد و پدیدار می‌شود.
به عبارت دیگر، زمان زایش و تولد سالانه خورشید با زایش شیر همزمان بوده است. هنگامی که خورشید به هنگام انقلاب زمستانی در حال فرو رفتن در افق غربی بوده، در همان لحظه، ستاره درخشان شیر در حال برآمدن از افق شرقی بوده است. این ستاره جای خالی خورشید در آسمان را تا بامداد روز بعد پر می‌کرده است.
شیر و خورشید از این زمان به بعد به یکدیگر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شده‌اند و شیر هر شب مقداری زودتر طلوع می‌کرده و در آسمان شامگاهی بالا و بالاتر می‌آمده است. پس از شش ماه و در نخستین روزهای تابستان، شیر و خورشید به مقارنه می‌رسیدند و خورشید «سوار بر شیر» می‌شد. یعنی در زمانی که خورشید به انقلاب تابستانی و اوج کمال خود رسیده است. از همین هنگام، شیر به آسمان روزانه ‌رسیده و تا شش ماه از دیده‌ها پنهان می‌شد. شیر پس از این شش ماه ناپیدایی، دگرباره در آغاز زمستان و به هنگام زایش خورشید، هویدا می‌شود.
چنانکه می‌دانیم خورشید در فاصله انقلاب زمستانی تا انقلاب تابستانی، در حال اوج گرفتن و روزها در حال بلند شدن هستند. در حالیکه در فاصله انقلاب تابستانی تا انقلاب زمستانی، خورشید در حال افول و روزها در حال کوتاه شدن هستند. حضور و حرکت شیر در آسمان درست در هنگامی بوده که خورشید در وضعیت اوج‌گیری و گرم شدن و درخشان‌تر شدن بوده است. هنگامی که خورشید در وضعیت افول و سرد شدن بوده و از درخشندگی‌اش کاسته می‌شده، شیر نیز در آسمان دیده نمی‌شده است.
با توجه به ویژگی‌های بالا، به نظر می‌آید که ترکیب و پیوستگی شیر و خورشید در فرهنگ و باورهای ایرانی از چنین رویداد کیهانی برگرفته شده است. مردمان باستان با مشاهده چنین پدیده‌ای، پیوندی میان شیر و خورشید احساس می‌کرده‌اند و توان و نیروی گرمابخشی و روشنایی خورشید را تحت تأثیر و یاری شیر می‌دانسته‌اند. آنان این باور را در نگاره‌های خورشیدی که بر پشت شیر جای دارد، نشان می‌داده‌اند و آنچنان برایشان گرامی و فرخنده بوده است که نسل‌های بعدی، نگاره‌ای از آنرا به عنوان نشان ملی کشور برگزیدند.

همچنین بنگرید به:

برگرفته از سایت:
http://www.ghiasabadi.com/index.htm

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

گویش مُشْکِنان

عکس از حسن نقاشی

مُشْکِنان روستایی است کهن، در 90 کیلومتری شرق اصفهان که بر سر راه اصفهان به نایین و یزد قرار دارد। جمعیت کنونی روستا کمتر از هزار نفر است।

گویش مشکنان یکی از گویش‌های مرکزی ایران و بازماندۀ گویش قدیم اصفهان و از خویشاوندان زبان پهلوی است.

این گویش نیز همانند بسیاری از گویش‌های ایرانی رو به زوال است. علاوه بر تمامی عواملی که باعث از میان رفتن تدریجی گویش‌ها می‌شوند، در مورد گویش مشکنان عامل مهم دیگری نیز وجود دارد و آن دوزبانه بودن اهالی روستاست. حدود نیمی از مردم این روستا به فارسی امروز و نیم دیگر به گویش محلی سخن می‌گویند که این آمیزش به سود زبان فارسی تمام شده، گویش محلی را به گفت‌وگوی خانوادگی در محدودۀ خانه تقلیل داده‌است.

این گویش هم‌اکنون با گویش شهرک‌ها و روستاهای باختر مشکنان، مانند «جزه، کوهپایه، زفره» و مناطق جنوب و جنوب باختری مانند «مشکنان سفلی، کفران و...» همانند است. همچنین با گویش مناطق شمال و شمال غربی اصفهان مانند «گزی، میمه‌ای و خوانساری» تفاوت چندانی ندارد و با گویش یهودیان اصفهان یکسان است.

گویش مشکنان، تألیف آقای جمال صدری است که در 224 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه و به بهای 35000 ریال، از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شده‌است.


برگرفته از سایت:

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

اعلام نگرانی نسبت به نابودی میراث فرهنگی

شهربراز
در خبرها آمده است که قرار است استوانه‌ی کوروش بزرگ - که هم اینک در موزه‌ی بریتانیا در لندن نگهداری می‌شود - برای مدتی به منظور نمایش عمومی به ایران برده شود. اما کارنامه‌ی جمهوری اسلامی در زمینه‌ی میراث‌های فرهنگی - به ویژه اثرهای تاریخی پیشااسلامی ایران - چندان اطمینان‌بخش نیست و بیشتر نگران‌کننده است تا خوشحال‌کننده زیرا همان طور که سنگ‌نبشته‌ی خارک در منطقه‌ی کنترل‌شده در مدت کوتاهی به طور ناگهانی به دست «افراد ناشناس» نابود شد دیگر چه اطمینانی می‌توان داشت که استوانه‌ی کوروش در شهر بزرگی و کنترل نشده‌ای چون تهران سالم بماند به ویژه که نظر برخی آقایان را درباره‌ی کوروش و هخامنشیان و ... می‌دانیم.
امروز این نوشته به دستم رسید که برای آگاهی و پخش بیشتر، آن را (بدون ویرایش) در این وبلاگ می‌گذارم:

به نام خداوند جان و خرد
بدینوسیله، نگرانی شدید خود را از رویدادهای تلخی که این روزها در کشورمان رخ داده و گنجینه‌های باستانی و گرانبهای میهن‌مان را یکی پس از دیگری به نابودی می‌کشد، اعلام نموده و ضمن یادآوری وظیفه‌‌ی دولت یعنی نگهداری و پاسداری از گنجینه‌های این سرزمین، از میان انبوه ویرانی‌هایی که این روزها دل هر ایرانی پاک‌نهادی را به درد آورده است ، پنج پاره‌ی زیر را نگران‌کننده‌تر از همه دانسته‌ و آنها را به آگاهی ملت گرامی ایران می‌رسانیم:
1. ما از هماهنگی‌های انجام‌شده میان سازمان میراث فرهنگی و مدیریت بریتیش‌میوزیوم لندن برای بازگشت – اگرچه موقت – استوانه خشتی کوروش بزرگ (منشور حقوق بشر کوروش) از موزه‌ی بریتانیا به گنجینه‌ی ملی ایران و نمایش همگانی آن، به شدت نگران بوده و از هم‌اکنون دلواپسی ژرف خود را از این موضوع، به آگاهی هم‌میهنان و نیز همه‌ی نهادهای فعال فرهنگی می‌رسانیم. زیرا بر این باوریم که سازمان میراث فرهنگی، هرگز کارنامه‌ی روشنی در پاسداری از گنجینه‌های کشورمان نداشته و ندارد، و برای نمونه همان بس که نتوانسته تا از سنگ‌نوشته‌ی ارزشمند جزیره‌ی خارک ، بیش از 199 روز نگهداری نماید. هم‌چنین هنوز هم مردمِ بزرگوار ایران ، خاطره‌ی تلخ ربوده شدن «لوح زرین تخت‌جمشید» از همین گنجینه‌ی ملی ایران و و سپس پخش خبری مبنی بر آب کردن آنرا ، از یاد نبرده‌اند.
2. همانگونه که کارشناسان غیردولتی از همان آغاز پیش‌بینی کرده بودند، رطوبت سنجهای پاسارگاد نمِ بسیار بالایی را پیرامون آرامگاه کوروش بزرگ نشان داده‌اند و با آنکه همه‌ی گروههای میهن‌پرست، پیش از آبگیری سد سیوند، بارها و بارها درباره اثرات ویرانگر این آبگیری هشدار داده بودند،ولی هنوز هم- و بر خلاف وعده‌های داده‌شده – شاهد اقدام مثبتی برای تخلیه‌ی آبهای آن سد نبوده‌ایم ، تا پس از قطع شمار بالایی درخت منحصر به‌فرد و نابودی محوطه‌های باستانی تنگِ چشمه (تنگ بلاغی)، دست کم اینک از شدت آسیب‌های پیشِ رو بکاهیم.
3. شنیده می‌شود کسانی به جرم ویران نمودن سنگ‌نوشته‌ی جزیره‌ی خارک دستگیر شده‌اند. هر چند پیرامون علت دستگیری دستکم یک تن از آنها ابهام‌هایی وجود دارد ولی در میان شگفتیِ همگان، منابع رسمی تا کنون به بهانه‌ی امنیتی بودن مسأله، از شناساندن آنها به مردم و روشن شدن علت مسأله سر باز زده‌اند. و این در حالی است که میدانیم به دلیل نفت‌خیز بودن جزیره‌ی خارک و دارا بودن تأسیسات نفتی بسیار، هیچ‌کس نمی‌تواند بدون داشتن پروانه از مسؤولان مربوطه، به آن‌جا آمدوشد نماید. آشکار است که برای جلوگیری از گسترش شایعات پیرامون این رویداد – که چندان خوشایند نیز نبوده و می‌تواند اعتماد دوستداران میراث فرهنگی نسبت به دولت را کم‌تر نماید – ضمن برکناری مدیریت سازمان میراث فرهنگی استان بوشهر، شایسته است نتایج پیشرفت پرونده ، گام به گام اعلام گردد.4. در خبرها آمده است که در کمال شگفتی بخشی از محوطه‌ی کاخ‌ آپادانای شوش، آن گنجینه‌ی کهن و گران‌بهای کشورمان و یادمانِ روزگار داریوش بزرگ، به پیست موتورسواری بدل گشته است. آشکار و بدیهی است که میبایست ضمن برچیدن چنین وضعیتی، هرچه زودتر حریم آن اثر ارزشمند مشخص و مورد نگاهبانی قرار گیرد تا دیگر بار فجایعی همچون تخریب پای ستون‌های دروازه‌ی شرقی همان کاخ ونیز نابودی کتیبه‌ی خارک را شاهد نباشیم .
5. و باز از خوزستان و دیگر کهن‌شهر آن، ((اهواز))، خبری دال بر کاوش و رسیدگی به شهر باستانی هرمزداردشیر که خود یادگاری 1700 ساله از روزگار ساسانیان و از آثار ثبتِ ملی شده‌ی آن استان است به گوش نرسیده و نمی‌رسد. ما چنین کوتاهی‌هایی را تنها و تنها از ناکارآمدی مدیریت سازمان میراث فرهنگی آن استان می‌بینیم و خواستار بازبینی در رفتار و عملکرد این سازمان میباشیم .
وبلاگ:

درخواست پنتاگون برای تهيه فهرست حفاظتی محوطه‌های مهم باستانی در ايران

ترجمه شیوا مقدم
مصاحبه مارتینا دوورینگ خبرنگار روزنامه آلمانی برلينر سایتونگ با راینهارد برنبک

از سوی اعضای ششمین کنگره جهانی باستانشناسان (WAC) در دوبلین، قطعنامه‌ای در اواخر ماه ژوئن صادر شد. اعضای این کنگره در این قطعنامه مخالفت خود را در برابر برنامه آمریکا برای تدارک جنگ با ایران و همچنین مخالفت خود با شرکت همکارانشان در این برنامه‌ریزی را اعلان داشتند.
راینهارد برنبک (Reinhard Bernbeck)، انسان‌شناس دانشگاه آمریکایی بینگهامتون (Binghamton) در گفتگویی، چگونگی و ضرورت صدور این قطعنامه را بیان میکند.
- دلیل صدور این قطعنامه چه بود ؟
مدت زمانی است که پرسش‌های بسیاری از سوی پنتاگون در مورد مکان‌های باستانی و محل موزه‌ها با همکاران ما مطرح می‌شود. آنان می‌خواهند با این کمک بتوانند برنامه جی‌پی‌اس تهیه کنند تا به این ترتیب و در صورت یک حمله، این مکان‌ها مورد اصابت و تخریب قرار نگیرند.
از این دست پرسش‌ها، پیش از جنگ عراق در اسفندماه 1381 (مارس 2003) با همکاران ما در انستیتوی شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو و دیگر جاها، مطرح شده بود.
- مدت زیادی است که شایعاتی در مورد تماس‌ها وجود دارد. آیا این قطعنامه نمادی است برای آنکه همکاران شما خطر جنگ را بالقوه می‌انگارند؟
خبرها در هفته‌های اخیر بسیار نگران‌کننده هستند. به عنوان مثال، مدتی کوتاه پیش از کنگره ما، اسرائیل حمله به ایران را تمرین می‌کرد، ولی چنین حمله‌ای تنها با توافق و پشتیبانی آمریکا امکان تحقق دارد.
در ضمن ما نگران نظامی‌شدن خزنده بخش‌های علمی مانند باستان‌شناسی هستیم. در پنتاگون، برنامه‌ها و طرح‌هایی وجود دارند که برای اجرای آنها نیازمند به انسان‌شناسان، مردم‌شناسان و باستانشناسان هستند. گفته می‌شود که این طرح‌ها برای جلوگیری از ویرانی و انهدام آثار تاریخی است. در واقع این بدان معناست که ما باید بطور فعال در راهبری این جنگ همکاری کنیم. حال این مهم نیست که از ما بخواهند در مورد تاریخ، جامعه و یا تنوع قومی کشورها سخنرانی کنیم و یا از ما بخواهند که فهرست محل‌های باستانی را بصورت جی‌پی‌اس تهیه کنیم.
- از نظر شما چرا چنین همکاری‌هایی نادرست است؟
همکاری ما با نظامیان برای آماده ساختن یک حمله معنایی جز این ندارد که باستان‌شناسان شریک حمله هستند. این یک کار غیر اخلاقی است. روشن‌تر بگویم، کار ما این است که بکوشیم در درجه اول، حمله‌ای صورت نگیرد. باید پیش از آنکه در فکر حفظ آثار ملی باشیم، در حد توانمان در حفظ جان انسان‌ها بکوشیم. در عین حال اگر جنگی آغاز شود، باید سازمانی وجود داشته باشد تا بدون وابستگی به طرفین دعوا و کاملاً مستقل بتواند از آثار محافظت کند.
- آیا کسانی در کنگره بودند که طرفدار همکاری با ارتش باشند؟
آنجا دو طیف وجود داشت، یکی طرفدار همکاری بود که باید بتوانیم در وضعیت وخیم و بحرانی، جلوی انهدام را بگیریم و طیف دیگر، هرگونه همکاری را رد می‌کرد. میان این دو گفتگویی وجود نداشت و دو قطب آشتی‌ناپذیر بودند.
- آیا این قطعنامه برای اعضای کنگره لازم‌الاجرا است؟
این قطعنامه بسیار مهم است، ولی باید به تأیید هیئت اجرایی کنگره جهانی باستان‌شناسان برسد. من امیدوارم سازمان‌های باستان‌شناسان در آلمان و آمریکا و دیگر نقاط، در این مورد تأمل کنند و قطعنامه مشابهی صادر کنند.
- آیا شما به عنوان کسی که ایران را خوب می‌شناسد، فکر می‌کنید، در صورت حمله، مکان‌های باستانی و موزه‌ها ی کشور بخاطر اینکه ارتش فهرست حفاظتی از مکان‌ها را دارد، در امان خواهند بود؟
خیر. اتفاقاتی که در عراق افتاد، نمایانگر آنست. پیش از جنگ عراق هم ارتش چنین فهرست‌هایی تهیه کرد. ولی موزه ملی در بغداد تاراج شد. بابل، اور و اوروک بوسیله سربازان تخریب شدند و اردوگاه نظامی در محوطه‌های باستانی برقرار شد. همچنین غارتگران توانستند براحتی مکان‌ها را غارت کنند. پس می‌بینیم که همه این کارهای از پیش انجام‌شده، بی نتیجه بوده است.
- شما خطر حمله به ایران را تا چه حد واقعی می‌بینید؟
از دید استراتژیک، جنگ علیه ایران را غیر ممکن می‌دانم. اما متأسفانه با مسائلی که پیش آمده و شاهد بودیم، می‌دانیم که دولت واشنگتن توان هر کاری را دارد.
Martina Doering, "Archäologen sollen bei der Kriegsplanung helfen, Pentagon fordert Liste schützenswerter Kulturgüter im Iran",
BerlinerZeitung, 14 Juli 2008
در همین زمینه: